پارمینپارمین، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

پارمین تکه ای از بلور

واکسن 4 ماهگی

پارمین قبل از واکسن پارمین بعد از واکسن .بابا کیسه آبگرم رو چسبونده به پای کوچولوت.     پنجشنبه با مامان جون و بابا رضا رفتیم برای واکسن این سری نسبت به سری قبل استرسم کمتر بود مامان جون خوابوندت روی تخت و تا اینکه خوانومرو دیدی بغض کردی فدای اون لبات بشم نفسم من صورتترو با دستام ناز میکردم و میبوسیدمت ومامان جون پاهاتو گرفته بود که یکدفعه جیغت رفت هوا و از گریه نفست بالا نمیومد وای که چه صحنه بدی بود تو همون حال بهت قطره فلج اطفال هم داد. مامان جون سریع شلوارترو پوشوند و من بغلت کردم وبردیمت برای قد و وزن تا میذاشتیمت زمین فکر میکردی بازم میخوان واکسنت بزنن و گریه میکردی عزیزه دلم خیلی ترسیده بودی با...
6 آذر 1391

اولین دیدار

 مامانی یعنی مامان بابا رضا شب قبل از اومدنت اومد کرج تا برای زایمان پیشمون باشه همگی خونه مامان جون اینا بودیم وبعد از ظهر من وبابا اومدیم خونه خودمون وفیلم عروسیمونو گذاشتیم دیدیم و با هم صحبت کردیم منم داشتم از استرس میمردم منی که از یه آمپول میترسم حالا فردا باید سزارین بشم . بعد من یه سوپ سبک خوردم و تا صبح باید ناشتا میموندم.مامانی هم شب اومدپیشمون خوابید.موقع خوابیدن هم فقط به بابا میگفتم امشب آخرین شب دو نفرمونه اونم میخندید . از استرس تا سحر هی بیدار میشدم و بیخودی تو خونه راه میرفتم . تا خوابم میبرد احساس میکردم یه کار ناتموم دارم و از خواب میپریدم.تا اینکه صبح شدو بابارضا رو بیدار کردم و نماز خوندیم ومامانم اومد خونمون.مامان...
1 آذر 1391

روزهای سخت

اولین شبی که به دنیا اومدی توی بیمارستان تا صبح خوابیدی و مامان جون هر دو ساعت یکبار میاوردت بهت شیر میدادم و پوشکترو عوض میکرد تا اینکه حدود ساعت شش شروع کردی به گریه و آروم نمیشدی تا اینکه مامان جون بردت بخش نوزادان و بعد از چند دقیقه مامان جون بدون تو اومد دلم ریخت پایین دیدم تو بغلش نیستی ولی مامان جون گفت که کمی تب داشتی و نگهت داشتن گفتن چیز خاصی نیست و زود میارنت. بابا رضا ساعت 9 اومد قضیه رو براش گفتیم و من خیلی ناراحت بودم پیشت نیستم بابا رضا هم هی میومد بهت سر میزد و میومد پیش من و آرومم میکرد.کمکم کرد رفتم دستشویی و اومدو 1 ساعتی خوابیدم.شب قبل از اومدنت که خیلی بد خوابیده بودم دیشب هم حتی 1 لحظه هم خوابم نبرده بود بیدار که ...
1 آذر 1391

گام اول

امروز 29 آبان.از امروز تصمیم گرفتم با توکل به خدا بتونم این وبلاگرو برات درست کنم تا وقتی بزرگ شدی بتونی تمام خاطرات قشنگمون رو که با تو داریم بخونی و گل لبخند رو لبات بشینه عسکم.
1 آذر 1391